مرتضى راوندى
732
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
مىشود . » به قول گيزو ، مورخ قرن نوزدهم ( 1874 - 1787 ) ، ملوك الطوايفى يك نوع حكومتى است كه در آن حكومت مالك و ارباب جاى حكومت پادشاه را مىگيرد . نجباء و تيولداران ، سالار و خدايگان خوانده مىشوند . بينظمى و آشفتگى اوضاع اجتماعى و اقتصادى از مختصات اين رژيم است . آنها كه ثروتمندتر و با نفوذترند ، به مالكان كوچك رياست و حكومت مىكنند . معمولا از يك صاحب زمين ساده تا صاحب كاخ پادشاه ، يك خط زنجير و سلسلهء مراتب مشاهده مىشود . اصول ظالمانهء بردگى در دورهء قرون وسطى ، همچنان باقى ماند ، و چنان كه ديديم ، مسيحيت قلم نسخ بر اين اصول ظالمانه نكشيد و بلكه در كتاب مقدس ، به غلامان توصيه شده است كه براى هميشه بنده بمانند و با صدق و وفادارى ، به ارباب خود خدمت كنند و در ضمن به اربابان توصيه مىشود كه با بردگان خوشرفتارى كنند . در دورهء قرون وسطى ، بر خلاف عصر بردگى ، صاحب برده بر جان و مال برده تسلط ندارد بلكه غلام در اين دوره به نام « سرف » ، فردى است وابسته به زمين ؛ در حقيقت جزئى از ملك محسوب مىشود . اگر برده فرار كند ، اربابش حق دارد او را مانند گوسفندى كه از گله فرار كرده است دنبال كند و با زور دوباره به كارش بگمارد . ارباب در اين دوره ، حق كشتن غلام را ندارد ولى در استثمار او مختار است . مذهب مسيح ، بطور كلى ، اختلاف طبقاتى را امرى طبيعى مىشمارد و مىگويد : خدا خود خواسته است كه بعضى از بندگانش آقا و برخى بنده باشند . با گذشت زمان و تكامل وسايل توليدى ، اندكاندك ، وضع بردگان بهتر شد . كشف طريقهء جديد شخم بوسيلهء اسب و ساير حيوانات قوى ، كاملا وضع و شرايط زندگى مادى بشر را تغيير داد . در زمان قديم ، براى شخم زمين ، يك چشم بند به چشم اسب مىبستند ، بعد آن را دور گردنش مىپيچيدند و آهن شخمزنى را بدنبالهء اين بند اتصال مىدادند بطوريكه حيوان بيچاره ، هرچه قوت زيادترى براى كشيدن خيش مصرف مىكرد ، آن بند محكمتر به گردنش مىپيچيد و غالبا او را خفه مىكرد . به علت همين نقص فنى ، كار خيش و اسب و گاو را « انسانها يعنى بردهها » انجام مىدادند . ولى از قرن دهم ، گاوآهن و خيشها از نظر فنى كاملتر شدند ، در نتيجه از كار توانفرسا و شاق انسانها كاسته شد و كارهاى سنگين كشاورزى بوسيلهء چهارپايان قوى انجام مىگرفت . « 1 » در تمام دورهء قرون وسطى ، كليساى كاتوليك عملا سنگر ظلم و استبداد بود ؛ يعنى كشيشان و قسيسان خود از اربابان و تيولداران و تابع مقام سلطنت بشمار مىرفتند و صاحب املاك و بنده و مباشر بودند . در قرن چهارم ، آمبرواز ( 397 - 340 ) به روش ستمگران اعتراض مىكند و اعلام مىدارد كه طبيعت حق مالكيت را براى همه بطور مشترك قرار داده ولى زور و قدرت اين حق را اختصاصى كرده است . اندكى پس از او سنت اگوستن ( 430 - 354 ) اظهار مىكند : « خداوند مالك مطلق عالم آفرينش است و فقط او مىتواند هرچه را كه مايل است به مخلوق خود ارزانى دارد . مالكيت بندگان خدا ، نسبى و بسته به ميل خداوند است . خدا به مردم اجازه مىدهد كه از
--> ( 1 ) . ر ك : همان . ص 47 ببعد .